بــارون زده 313

verbena / تو را ... نذر باران کرده ام تا بیایی

تبانی کرده اند باران و خاطراتت

تا همیشه محکوم باشم

به یادت

نوشته شده در 93/12/05ساعت 18:45 توسط کپی فقط باذکرنام نویسنده ومنبع verbena |

از تمام تو ، چشمانت برایم مانده و 

از تمام من ، شعرهایم برایت

نوشته شده در 93/11/26ساعت 18:43 توسط کپی فقط باذکرنام نویسنده ومنبع verbena |

تو ،هر چه می خواهی دروغ بباف

من،سر این رشته را به باد داده ام !

 

نوشته شده در 93/11/21ساعت 10:51 توسط کپی فقط باذکرنام نویسنده ومنبع verbena |

سکوتت را

به دنیایی نمی دهم

وقتی میان قاب چشمانت

تنها من مانده ام و باران !

+اینستاگرام:verbena313

 

نوشته شده در 93/11/14ساعت 11:56 توسط کپی فقط باذکرنام نویسنده ومنبع verbena |

به خیال بوسیدن پنجره نگاهت

چشمانم بارانی شد

نوشته شده در 93/10/21ساعت 0:0 توسط کپی فقط باذکرنام نویسنده ومنبع verbena |

یه روز با دلم دعوام شد . می دونی سر چی ؟! سر تو .

 

نمی ساختیم با هم ؛ مونده بودم من دارم ساز مخالف می زنم یا اون !

 

من می گفتم : « عزیز بود » . دلم می گفت : « هنوزم هست » .

 

می گفتم : « دیگه یکی نیست ؛ دیگه یه رنگ نیست » .

 

دلم می گفت : « اشتباه میکنی ؛ هنوزم یکیه ؛ هنوزم یکرنگه » .

 

می گفتم : « آخه ، بد شده ؛ عوض شده » .

 

دلم می گفت : « خب ، تو هم بد شدی ؛ تو هم عوض شدی » .

 

می گفتم : « مگه نمی بینی ؟! حرفاش ، کاراش ، رفتاراش ؟! »

 

دلم نیشخندی زد و گفت : « مگه حرفا ، کارا ، رفتارای تو از من بود ؟! »

 

می گفتم : « منو سوزونده آخه ! »

 

دلم دستاشو گرفت زیر بارون و گفت : « ببین ! داره بارون می باره . »

 

می گفتم : « چته تو ؟! چرا باهام نمی سازی ؟! »

 

دلم رو به آسمون کرد و گفت : « اما من هنوزم به بارون ایمان دارم ! »

 

اینقدر گفتم و گفت تا تصمیم گرفتم بهش ثابت کنم .

 

اون روز بارون می بارید ...

 

حالا

هر وقت دلم هواتو میکنه ، شروع می کنم به نوشتن .

 

اون میگه ؛ من می نویسم .

 

نمی دونم تا کی ؛ شاید برای همیشه .

 

اخه ، از تو چه پنهون !

 

دیگه برای «دوستت ندارم» ، خیلی دیر شده !

 

 +از استاد بزرگوارم جناب اقای ارشک امیری توسلی بابت ویرایش متن سپاسگزارم .

 

نوشته شده در 93/10/03ساعت 11:45 توسط کپی فقط باذکرنام نویسنده ومنبع verbena |

شاعری نمی کنم

این طنین نفس های توست که اینچنین

قلم را در دستانم می رقصاند

+ طنین ارام صدایت

واژه هایم را شعر می کند

مرا شیدا

نوشته شده در 93/09/11ساعت 15:30 توسط کپی فقط باذکرنام نویسنده ومنبع verbena |

وقتی به گوش قاصدک

ارام خواندم نام زیبای تو را

 خندید و گفت

می رسانم بهر یارت حس زیبای تو را

نوشته شده در 93/09/02ساعت 17:31 توسط کپی فقط باذکرنام نویسنده ومنبع verbena |

شعر هم وامدار توست وقتی

تو خود ، معجزه ای

 

نوشته شده در 93/08/26ساعت 4:7 توسط کپی فقط باذکرنام نویسنده ومنبع verbena |

سرانجام معجزه کردند شعرهایم

واژه ها به شوق امدنت ارام گرفتند

و باران ، خبر رسانم شد

+این دسته گل با احترام تقدیم به همه عزیزانی که از شروع به کار وبلاگ

در سالی که گذشت همیشه یار و غمخوارم بوده اند ...

در پناه خدا شاد و سلامت باشید .

نوشته شده در 93/07/22ساعت 23:8 توسط کپی فقط باذکرنام نویسنده ومنبع verbena |

فرق است بین ماه من و ماه اسمان

بـاران که ببارد

ماه اسمان ،پشت ابر پنهان می ماند و

ماه من ، بیش از پیش می درخشد

نوشته شده در 93/07/11ساعت 11:11 توسط کپی فقط باذکرنام نویسنده ومنبع verbena |

با پاییز نیامدی

دلم با انارها ترک برداشت

+در نبودنت

همه فصل های دلم پاییزی ست

نوشته شده در 93/07/01ساعت 7:47 توسط کپی فقط باذکرنام نویسنده ومنبع verbena |

باران

نشان عشق اسمان است به زمین

و من به تو

+ ...

نوشته شده در 93/06/19ساعت 19:24 توسط کپی فقط باذکرنام نویسنده ومنبع verbena |

نمیدانم پشت کدام واژه پنهانی

که هر چه می سرایمت

پیدایت نمیکنم ...

+برای بوسیدن گونه هایت باران می شوم

باران زده ام باش

نوشته شده در 93/06/10ساعت 11:44 توسط کپی فقط باذکرنام نویسنده ومنبع verbena |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
» دیگه برای «دوستت ندارم» ، خیلی دیر شده !
»
»
»
»
Design By : Shik Them