می خواهمت هنوز ...
دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری ...!!
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت...
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام !
میخواهمت هنوز...
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند .
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که...
حتی اگر چشمانت بیگانه را بنگرند ,
حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند ,
می خواهمت هنوز ...
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که ...
اخر دلتنگت شده ام به همین سادگی...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ ساعت 4:51 توسط verbena ☂
|
اوای باران ،اوای چون تویی ست که می خوانَدَم هر شب و من سرخوش از این موج عشق با بارانیه چشمانم در ساحل دریای یادت اوای دوستت دارم سر می دهم .